تبلیغات
زبان انگلیسی
زبان انگلیسی
انسان اگر فقیر وگرسنه باشد بهتر ازآنست که پست وبی عاطفه باشد. چارلی چا پلین

بخونید و بخندید یک

داستان انگلیسی - فارسی

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolen.
He went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling.  "Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? " he yelled with surprising forcefulness. No one answered.  "Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I dun in Texas! And I don’t like to have to do what I dun in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you go... what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had to walk home.”

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی، كنار یك مهمان‌خانه ایستاد. بدبختانه، كسانی كه در آن شهر زندگی می‌كردند عادت بدی داشتند كه سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند. وقتی او (گاوچران) نوشیدنی‌اش را تمام كرد، متوجه شد كه اسبش دزدیده شده است.
او به كافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیك كرد. او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: «كدام یك از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!؟!»  كسی پاسخی نداد. «بسیار خوب، من یك آب جو دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌كنم اسبم برنگردد، كاری را كه در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم! و دوست ندارم آن كاری رو كه در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!» بعضی از افراد خودشون جمع و جور كردن. آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت، و اسبش به سرجایش برگشته بود. اسبش رو زین كرد و به سمت خارج از شهر رفت. كافه چی به آرامی از كافه بیرون آمد و پرسید: هی رفیق قبل از اینكه بری بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟ گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم پیاده برم خونه.

Mr Edwards likes singing very much, but he is very bad at it. He went to dinner at a friend's house last week, and there were some other guests there too.

They had a good dinner, and then the hostess went to Mr Edwards and said 'You can sing, Peter. Please sing us something.'

Mr 'Edwards was very happy, and he began to sing an old song about the mountains of Spain. The guests listened to it for a few minutes and then one of the guests began to cry. She was a small woman and had dark hair and very dark eyes.

One of the other guests went to her, put his hand on her back and said, 'Please don't cry. Are you Spanish?'

Another young man asked, 'Do you love Spain?'

'No,' she answered, 'I'm not Spanish, and I've never been to Spain. I'm a singer, and I love music!'


آقای ادوارد خوانندگی را خیلی دوست داشت، ولی در آن خیلی بد بود. هفته‌ی گذشته برای شام به خانه‌ی دوستش رفت، در آنجا میهمانان دیگری نیز بودند.

آن‌ها شام خوبی داشتند، و پس از آن خانم میزبان به سمت آقای ادوارد رفت و گفت: پیتر، شما می‌توانید بخوانید. لطفا چیزی برای ما بخوانید.

آقای ادوارد خیلی خوشحال بود، و او شروع به خواندن یك آهنگ قدیمی در مورد كوه‌های اسپانیا كرد. میهمانان برای چند دقیقه به آن گوش دادند سپس یكی از میهمانان شروع به گریه كرد. او زن كوچكی بود كه موهای مشكی و چشم‌های خیلی مشكی داشت.

یكی دیگر از میهمانان به سوی او رفت، دست خود را بر پشت او گذاشت و گفت: لطفا گریه نكنید. آیا شما اسپانیایی هستید؟

مرد جوان دیگری پرسید: آیا شما اسپانیا را دوست دارید؟

او (آن زن) پاسخ داد: من اسپانیایی نیستم، و هرگز در اسپانیا نبوده‌ام. من یك خواننده‌ام، و موسیقی را دوست دارم!

Miss Green had a heavy cupboard in her bedroom. Last Sunday she said, 'I don't like this cupboard in my bedroom. The bedroom's very small, and the cupboard's very big. I'm going to put it in a bigger room.' But the cupboard was very heavy, and Miss Green was not very strong. She went to two of her neighbors and said, 'Please carry the cupboard for me.' Then she went and made some tea for them.

The two men carried the heavy cupboard out of Miss Green's bedroom and came to the stairs. One of them was in front of the cupboard, and the other was behind it. They pushed and pulled for a long time, and then they put the cupboard down.

'Well,' one of the men said to the other, 'we're never going to get this cupboard upstairs.'

'Upstairs?' the other man said. 'Aren't we taking it downstairs?'


خانم گرین كابینت سنگینی در اتاق خوابش داشت. یكشنبه گذشته گفت: من كابینت اتاق داخل اتاق‌خوابم را دوست ندارم. اتاق خوابم خیلی كوچك و كابینت خیلی بزرگ. می‌خواهم این (كابینت) را در اتاق بزرگ‌تری قرار دهم. اما كابینت خیلی سنگین بود و خانم گرین خیلی قوی نبود. او پیش دو تا از همسایه‌هایش رفت و گفت: لطفا كابینت را برای من حمل كنید. بعد او رفت تا برای آن‌ها چای درست كند.

آن دو مرد آن كابینت سنگین را از اتاق‌خواب خانم گرین بیرون آورند و به سوی پله‌ها رفتند. یكی از آن‌ها در جلوی كابینت بود، و دیگری در پیشت كابینت. آن‌ها برای مدت طولانی (كابینت را) هل دادن و كشیدند، و سپس كابینت را زمین گذاشتند.

یكی از مردها به دیگری گفت: خوب، ما كه نمی‌توانیم كابینت را به بالای پله ها ببریم.

مرد دیگر گفت: بالای پله‌ها؟ مگر نمی‌خواهیم آن را پایین ببریم

Mr Edwards likes singing very much, but he is very bad at it. He went to dinner at a friend's house last week, and there were some other guests there too.

They had a good dinner, and then the hostess went to Mr Edwards and said 'You can sing, Peter. Please sing us something.'

Mr 'Edwards was very happy, and he began to sing an old song about the mountains of Spain. The guests listened to it for a few minutes and then one of the guests began to cry. She was a small woman and had dark hair and very dark eyes.

One of the other guests went to her, put his hand on her back and said, 'Please don't cry. Are you Spanish?'

Another young man asked, 'Do you love Spain?'

'No,' she answered, 'I'm not Spanish, and I've never been to Spain. I'm a singer, and I love music!'


آقای ادوارد خوانندگی را خیلی دوست داشت، ولی در آن خیلی بد بود. هفته‌ی گذشته برای شام به خانه‌ی دوستش رفت، در آنجا میهمانان دیگری نیز بودند.

آن‌ها شام خوبی داشتند، و پس از آن خانم میزبان به سمت آقای ادوارد رفت و گفت: پیتر، شما می‌توانید بخوانید. لطفا چیزی برای ما بخوانید.

آقای ادوارد خیلی خوشحال شد، و او شروع به خواندن یك آهنگ قدیمی در مورد كوه‌های اسپانیا كرد. میهمانان برای چند دقیقه به آن گوش دادند سپس یكی از میهمانان شروع به گریه كرد. او زن كوچكی بود كه موهای مشكی و چشم‌های خیلی مشكی داشت.

یكی دیگر از میهمانان به سوی او رفت، دست خود را بر پشت او گذاشت و گفت: لطفا گریه نكنید. آیا شما اسپانیایی هستید؟

مرد جوان دیگری پرسید: آیا شما اسپانیا را دوست دارید؟

او (آن زن) پاسخ داد: من اسپانیایی نیستم، و هرگز در اسپانیا نبوده‌ام. من یك خواننده‌ام، و موسیقی را دوست دارم!

George was sixty years old, and he was ill. He was always tired, and his face was always very red. He did not like doctors, but last month his wife said to him, 'don’t be stupid, George. Go and see Doctor Brown.

George said, 'No,' but last week he was worse, and he went to the doctor.

Dr Brown examined him and then said to him, 'You drink too much. Stop drinking whisky, and drink milk.'

George liked whisky, and he did not like milk. 'I'm not a baby!' he always said to his wife.

Now he looked at Dr Brown and said, 'But drinking milk is dangerous, doctor’.

The doctor laughed and said, 'Dangerous? How can drinking milk be dangerous?’

'Well, doctor,' George said, 'it killed one of my best friends last year.'

The doctor laughed again and said, 'How did it do that?'

'The cow fell on him,' George said.


جرج شصت ساله و مریض بود. او همیشه خسته بود، و صورت او همیشه قرمز بود. او از دكترها خوشش نمی‌آمد، اما ماه گذشته همسرش به او گفت: احمق نشو، جرج. و برو پیش دكتر بروان.

جرج گفت: نه. اما هفته‌ی گذشته او بدتر شد و به دكتر رفت.

دكتر بروان او را معاینه كرد و به وی گفت: شما خیلی می‌نوشید. دیگر ویسكی ننوشید، و شیر بنوشید.

جرج ویسكی دوست داشت و شیر دوست نداشت. او همیشه به همسرش می‌گفت: من بچه نیستم!.

حالا به دكتر بروان نگاه كرد و گفت: اما دكتر، خوردن شیر خطرناك است.

دكتر خندید و گفت: خطرناك؟ خوردن شیر چگونه می‌تونه خطرناك باشه؟

جرج گفت: درسته، دكتر، سال گذشته یكی از بهترین دوستانِ منو كشت.

دكتر دوباره خندید و گفت: چطوری؟ (چطوری این كارو كرد)

جرج گفت: گاو افتاد روی اون.

Fred was a young soldier in a big camp. During the week they always worked very hard, but it was Saturday, and all the young soldiers were free, so their officer said to them, 'You can go into the town this afternoon, but first I'm going to inspect you.’

Fred came to the officer, and the officer said to him, 'Your hair's very long. Go to the barber and then come back to me again.

Fred ran to the barber's shop, but it was closed because it was Saturday. Fred was very sad for a few minutes, but then he smiled and went back to the officer.

'Are my boots clean now, sir?' he asked.

The officer did not look at Fred's hair. He looked at his boots and said, 'Yes, they're much better now. You can go out. And next week, first clean your boots, and then come to me!'


فرد سرباز جوانی در یك پادگان بزرگ بود. آن‌ها همیشه در طول هفته خیلی سخت كار می‌كردند، اما آن روز شنبه بود، و همه‌ی سربازان آزاد بودند، بنابراین افسرشان به آن‌ها گفت: امروز بعدازظهر شما می‌توانید به داخل شهر بروید، اما اول می‌خواهم از شما بازدید كنم.

فرد به سوی افسر رفت، و افسر به او گفت: موهای شما بسیار بلند است، به آرایش‌گاه برو و دوباره پیش من برگرد.

فرد به آرایش‌گاه رفت، ولی بسته بود چون آن روز شنبه بود. فرد برای چند دقیقه ناراحت شد، اما بعد خندید، و به سوی افسر برگشت.

او (فرد) پرسید: قربان، اكنون پوتین‌هایم تمیز شدند.

افسر به مو‌های فرد نگاه نكرد. او به پوتین‌‌های فرد نگاه كرد و گفت: بله، خیلی بهتر شدند. شما می‌توانی بروی. و هفته‌ی بعد اول پوتین‌های خود را تمیز كن و بعد از آن پیش من بیا!.

Destiny

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose."

"Destiny will now reveal itself."

He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.

After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."

"Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.


سرنوشت

 در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

 سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

Success - Socrates

A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water.

The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air.

Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret.

 

موفقیت و سقراط

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

Fred works in a factory. He does not have a wife, and he gets quite a lot of money every week. He loves cars, and has a new one every year. He likes driving very fast, and he always buys small, fast, red cars. He sometimes takes his mother out in them, and then she always says, 'But, Fred, why do you drive these cars? We're almost sitting on the road!'

فرد در یك كارخانه كار می‌كند. او همسری ندارد، و هر هفته پول خوبی به دست می‌آورد. او به ماشین ها علاقه مند است، و هر ساله یك ماشین جدید می خرد. او رانندگی با سرعت بالا را دوست دارد، و همیشه ماشین های كوچك، سریع و قرمز را می‌ خرد. او بعضی از وقت ها مادر خود را با آن به بیرون می برد، و او (مادرش) همیشه می گوید، «اما، فرد، چرا تو با این ماشین ها رانندگی می كنی؟ انگار كه ما رو جاده نشسته ایم!»

When Fred laughs and is happy. He likes being very near the road.

در آن هنگام فرد خوشحال بود و می خندید. او نزدیك به جاده بودن را دوست داشت.

Fred is very tall and very fat.

فرد خیلی چاق و بلند قد است.

Last week he came out of a shop and went to his car. There was a small boy near it. He was looking at the beautiful red car. Then he looked up and saw Fred.

هفته‌ ی گذشته او از یك فروشگاه بیرون آمد و به سمت ماشین خود رفت. نزدیك آن یك پسر كوچك قرار داشت. او در حال نگاه كردن به ماشین قرمز كوچك بود. در آن هنگام سرش را بالا گرفت و به فرد نگریست.

'How do you get into that small car?' he asked him. Fred laughed and said, 'I don't get into it. I put it on.'

پسر از وی پرسید: چگونه وارد آن ماشین كوچك می شوی؟. فرد خندید و گفت، من داخل آن نمی‌شوم. روی آن سوار می‌ شوم.

Joe Richards finished school when he was 18, and then his father said to him, 'You've passed your examinations now,Joe, and you got good marks in them. Now go and get some good work. They're looking for clever people at the bank in the town. The clerks there get quite a IN of money now.'

جو ریچارد وقتی كه 18 ساله بود مدرسه‌ اش را به پایان رساند، و در آن وقت پدرش به او گفت، جو، حال كه امتحانات خود را پشت سر گذاشته ای، و نمرات خوبی گرفته ای. حالا برو و یك شغل مناسب به دست بیاور. در شهر به دنبال افراد باهوش برای كار در بانك می گردند. منشی ها در آن جا پول خوبی به دست می‌ آورند.

A few days later, Joe went to the bank and asked for work there. A man took him into a small room and gave him some questions on a piece of paper. Joe wrote his answers on the paper, and then he gave them to the man.

چند روز بعد، جو به بانك رفت و تقاضای كار كرد. شخصی وی را به داخل اتاقی برد و كاغذی كه چند سوال بر روی آن نوشته بود به وی داد. جو جواب ها را بر روی كاغذ نوشت، و به آن مرد تحویل داد.

The man looked at them for a few minutes, and then he took a pen and said toJoe, 'Your birthday was on the 12th of June, Mr Richards?'

مرد برای چند دقیقه به كاغذها نگاه كرد، و یه قلم برداشت و از جو پرسید، «آقای ریچارد، تاریخ تولد شما در 12 ماه جون است؟»

'Yes, sir,' Joe said.

جو گفت:  بله قربان

'What year?' the man asked. 'Oh, every year, sir,' Joe said.

مرد پرسید: چه سالی؟ و جو گفت: آه، هر سال، قربان

A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits.

The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, "Lady, Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, "I already have someone to cut my lawn."

"Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now." replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn.

The little boy found more perseverance and offered, "Lady, I'll even sweep your curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm beach, Florida." Again the woman answered in the negative.

With a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who was listening to all, walked over to the boy and said,
"Son... I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a job."

The little boy replied, "No thanks, I was just checking my performance with the job I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to!"


پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

One day a student was taking a very difficult essay exam. At the end of the test, the prof asked all the students to put their pencils down and immediately hand in their tests. The young man kept writing furiously, although he was warned that if he did not stop immediately he would be disqualified. He ignored the warning, finished the test. Minutes later, and went to hand the test to his instructor. The instructor told him he would not take the test.
The student asked, "Do you know who I am?"
The prof said, "No and I don't care."
The student asked again, "Are you sure you don't know who I am?"
The prof again said no. Therefore, the student walked over to the pile of tests, placed his in the middle, then threw the papers in the air "Good" the student said, and walked out. He passed.

روزی یك دانش‌آموز یك آزمون خیلی سخت داشت. در آخر امتحان، استاد از همه‌ی دانش‌آموزان خواست كه قلم‌هایشان را پایین بگذارند و بلافاصله دست خود را در روی برگه خود بگذارند. مرد جوان با خشم به نوشتن ادامه داد، گو اینكه او مطلع بود كه اگر او بلافاصله دست نگه ندارد او محروم خواهد شد. او اخطار را نادیده گرفت و امتحان را تمام كرد. دقایقی بعد، با برگه‌ی آزمون به سوی آموزگار خود رفت. آموزگار به او گفت كه برگه امتحانی او را نخواهد گرفت.
دانش آموز پرسید: «می دانی من چه كسی هستم»
استاد گفت: «نه و اهمیتی نمی دم»
دانش آموز دوباره پرسید: «مطمئنی كه مرا نمی شناسی؟»
استاد دوباره گفت نه.  بنابراین دانش آموز رفت سمت برگه‌ها و برگه خودشو وسط اونا جا داد (جوری که استاد نمی‌تونست بفهمه که کدوم برگه اونه!) اونوقت [با خوشحالی] کاغذهایی که تو دستش بود رو به هوا پرت کرد و گفت: ایول (یا همان خوب!) و رفت سمت بیرون.

A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.

 Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled.

 The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.

 The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.

 Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.

 

 

شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت  به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند. اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز کند.

مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت که مایع خاصی از بدنش ترشح می شود که او را قادر به پرواز می کند.

بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا  کرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم.

One of Harry's feet was bigger than the other. 'I can never find boots and shoes for my feet,' he said to his friend Dick.
'Why don't you go to a sho~maker?' Dick said. 'A good one can make you the right shoes.'
'I've never been to a shoemaker,' Harry said. 'Aren't they very expensive?'
'No,' Dick said, 'some of them aren't. There's a good one in our village, and he's quite cheap. Here's his address.' He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry.
Harry went to the shoemaker in Dick's village a few days later, and the shoemaker made him some shoes.
Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker angrily, 'You're a silly man! I said, "Make one shoe bigger than the other," but you've made one smaller than the other!'


یكی از پاهای هری از دیگری بزرگ تر بود. او به دوستش دیك گفت 'من هرگز نمی توانم چكمه یا كفشی برای پاهایم پیدا كنم'.
دیك گفت: 'چرا پیش كفاش نمی روی' 'یك كفاش خوب می تواند كفش خوبی برای شما درست كند'.
هری گفت: 'من هرگز یك كفاش نداشته ام' 'آیا آن ها گران نیستند'.
دیك گفت: 'نه' 'بعضی از آن ها نیستند. یكی از كفاشان خوب در روستای ما است، و كاملا ارزان است. این آدرسش است' او چیزی روی

یك تكه كاغذ نوشت و به هری داد.
چند روز بعد هری به كفاشی روستای دیك رفت، و كفاش برای او كفشی درست كرد.
هری یك هفته بعد برای دیدن كفشش دوباره به فروشگاه رفت. در آن هنگام با عصبانیت به كفاش گفت: 'شما مرد نادانی هستید! من

گفتم، ‍: "یكی از كفش ها را بزرگ تر از دیگری درست كن"، اما شما یكی را كوچك تر دیگری درست كرده اید!'

The cautious captain of a small ship had to go along a coast with which he was unfamiliar , so he tried to find a qualified pilot to guide him. He went ashore in one of the small ports where his ship stopped, and a local fisherman pretended that he was one because he needed some money. The captain took him on board and let him tell him where to steer the ship.

 

After half an hour the captain began to suspect that the fisherman did not really know what he was doing or where he was going so he said to him,' are you sure you are a qualified pilot?

 

'Oh, yes' answered the fisherman .'I know every rock on this part of the coast.'

 

Suddenly there was a terrible tearing sound from under the ship.

 

At once the fisherman added," and that's one of them."

 

 

 

 

 

 

 

نا خدای هوشیار یک کشتی کوچک مجبور بود در امتداد ساحل دریایی که نمی شناخت حرکت کند،بنابراین او تلاش کرد تا یک ناخدای آشنا به آنجا برای راهنمایی پیدا کند.او کنار یکی از بندرهای کوچکی که کشتی اش توقف کرد ایستاد؛ و یک ماهیگیر محلی چون به پول احتیاج داشت طوری وانمود کرد که یک راننده کشتی ماهر است. نا خدا او را سوار کشتی کرد و به او اجازه داد تا بگوید کشتی را به کجا براند.

 

بعد از نیم ساعت نا خدا گمان کرد که ماهیگیر واقعا نمی داند چه کار دارد می کند یا به کجا می رود پس به او گفت:"ایا تو مطمئنی که ناخدای ماهرهستی؟

 

ماهیگیر جواب داد:" بله"."من هر سنگ این بندر از کنار دریا را می شناسم".ناگهان صدای پاره شدن از زیر کشتی آمد. سرانجام ماهیگیر افزود:"و آن هست یکی از آن سنگ ها



ارسال در تاریخ دوشنبه 24 مرداد 1390 توسط

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم